خانه فرهنگ و هنر 💥 کتاب بوف کور اثر صادق هدایت

کتاب بوف کور اثر صادق هدایت

کتاب بوف کور

کتاب بوف کور اثر صادق هدایت نویسنده. مترجم و روشنفکر ایرانی

کتاب بوف کور اثر صادق هدایت

کتاب بوف کور اثر صادق هدایت

بوف کور مشهورترین اثر صادق هدایت. نویسنده. مترجم و روشنفکر ایرانی است.

او بوف کور را در سال ۱۳۱۵ هنگامی که به هندوستان سفر کرد. نوشت

و ۵۰ نسخه از آن را برای دوستان خود فرستاد. بوف کور به زبان های انگلیسی و فرانسوی نیز ترجمه شده است.

بوف کور یکی از بزرگترین رمان های ایرانی نیز می باشد که شما با خواندن آن با حجم عظیمی از نمادها و جریانات فکری آشنا می شوید.

صادق هدایت سال ۱۲۸۱ در تهران به دنیا آمد و سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد.

صادق هدایت نویسنده بوف کور درباره خود چنین میگوید

شرح حال من هیچ نکته برجسته ای در برندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته ام نه دیپلم مهمی در دست دارم

و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده ام بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت روبه رو شده ام.

در اداراتی که کار کرده ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده ام و رؤسایم از من دل خونی داشته اند

به طوری که هر وقت استعفا داده ام با شادی هذیان آوری پذیرفته شده است.

روی هم رفته موجود وازده بی مصرف قضاوت محیط درباره من می باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.

بوف کور اثر صادق هدایت

داستان کتاب بوف کور

ماجرای رمان بوف کور در دو قسمت روایت می شود.

در بخش اول. شخصیت اصلی بوف کور – که ساکن خانه ای در بیرون خندق در شهر ری است

به شرح یکی از این دردهای خوره وار می پردازد که برای خودش اتفاق افتاده است.

وی که حرفه نقاشی روی قلمدان را اختیار کرده است به طرز مرموزی همیشه نقشی یکسان بر روی قلمدان می کشد

که عبارت است از: دختری در لباس سیاه که شاخه ای گل نیلوفر آبی به پیرمردی که به حالت جوکیان هند چمباتمه زده و زیر درخت سروی نشسته است هدیه می دهد.

میان دختر و پیرمرد جوی آبی وجود دارد

داستان کتاب اما. از اینجا آغاز می شود که روزی راوی از سوراخ رف پستوی خانه اش – که گویا اصلا چنین سوراخی وجود نداشته است

منظره ای را که همواره نقاشی می کرده است می بیند و مفتون نگاه دختر ( اثیری ) می شود

و زندگی اش به طرز وحشتناکی دگرگون می گردد تا اینکه مغرب هنگامی دختر را نشسته در کنار در خانه اش می یابد و .

در ادامه راوی بر اثر استعمال تریاک به حالت خلسه می رود و در عالم رؤیا به گذشته باز می گردد

و خود را در محیطی جدید می یابد که علی رغم جدید بودن برایش کاملا آشناست.

بوف کور اثر صادق هدایت

بخش دوم رمان بوف کور

بخش دوم رمان بوف کور ماجرای راوی در این دنیای تازه. در گذشته است.

از اینجا به بعد راوی مشغول نوشتن و شرح ماجرا برای سایه اش می شود که شکل جغد است

و با ولع هرچه تمام تر هرآنچه را راوی می نویسد می بلعد. راوی در اینجا شخص جوان ولی بیمار و رنجوری است.

او در تمام طول بخش دوم رمان به تقابل خود و رجاله ها اشاره می کند و از ایشان ابراز تنفر می کند. وی معتقد است که دنیای بیرونی دنیای رجاله هاست.

پرستار راوی. دایه پیر اوست که دایه لکاته هم بوده است

و به طرز احمقانه خویش ( از دید راوی ) به تسکین آلام راوی می پردازد و برایش حکیم می آورد و فال گوش می ایستد و معجون های گوناگون به وی می خوراند

درباره کتاب بوف کور

در مورد اینکه کتاب بوف کور یک رمان عمیق و مفهومی است که سرتاسر آن نمادهای مختلف به کار گرفته شده است هیچ شکی وجود ندارد.

اما واکنش های عموم مردم در مورد این رمان متفاوت است.

درون مایه اغلب داستان ها و نوشته های صادق هدایت. مرگ اندیشی. انتقاد از جامعه تحت استبداد و نفی خرافه پرستی است.

در بوف کور هم صادق هدایت کم از موضوع مرگ صحبت نمی کند

و همین فضای تاریک باعث شده که عده ای نتوانند با این رمان ارتباط برقرار کنند.

اما در مقابل افرادی هم هستند که از نوشته های صادق هدایت در بوف کور لذت می برند و آن را بارها و بارها می خوانند.

به عقیده من. یک فرد کتابخوان که دنبال به دست آوردن تجربه های مختلف است

و دوست دارد دنیا را از زاویه دید نویسنده های مختلف ببیند. حتما باید سراغ صادق هدایت و بوف کور برود.

احساسی که پس از خواندن بوف کور به دست می آورید یک احساس ناب و درجه یک است که کمتر کتابی.

مخصوصا در بین رمان های ایرانی. می تواند آن را به شما بدهد.

جهان بینی صادق هدایت در بوف کور بسیار خاص است و هر فرد علاقه مندی را شگفت زده می کند.

خواندن درباره کتاب بوف کور بسیار سخت و هر کسی نمی تواند به راحتی ادعا کند که این کتاب را فهمیده است.

بوف کور اثر صادق هدایت

جملات آغازین بوف کور

کتاب بوف کور با جملاتی آغاز می شود که در همان ابتدا به خواننده می فهماند که با یک کتاب عادی روبه رو نیست.

جملات ابتدایی این رمان یکی ازشناخته شده ترین و معروف ترین شروع هایی است که تقریبا هر کسی می داند از کتاب بوف کور است

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.

این دردها را نمیشود بکسی اظهار کرد. چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند

و اگر کسی بگوید یا بنویسد. مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند

زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است

ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.

آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی. این انعکاس سایه روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه میکند کسی پی خواهد برد ؟

جملات زیبای کتاب بوف کور

در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت. برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید

اما افسوس. این شعاع آفتاب نبود. بلکه فقط یک پرتو گذرنده. یک ستاره پرنده بود که بصورت یک زن یا فرشته بمن تجلی کرد

و در روشنایی آن یک لحظه. فقط یک ثانیه همه بدبختیهای زندگی خودم را دیدم

و ب عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد – نه. نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگهدارم.

جملات زیبای کتاب بوف کور

دختر درست در مقابل من واقع شده بود. ولی بنظر می آمد که هیچ متوجه اطراف خودش نمیشد.

نگاه می کرد. بی آنکه نگاه کرده باشد ؛ لبخند مدهوشانه و بی اراده ای کنار لبش خشک شده بود.

مثل اینکه بفکر شخص غایبی بوده باشد – از آنجا بود که چشمهای مهیب افسونگر. چشمهائی که مثل این بود که بانسان سرزنش تلخی می زند.

چشمهای مضطرب. متعجب. تهدیدکننده و وعده دهنده او را دیدم و پرتو زندگی من روی این گویهای براق پر معنی ممزوج و در ته آن جذب شد

این آینه جذاب همه هستی مرا تا آنجائیکه فکر بشر عاجز است به خودش کشید

چشمهای مورب ترکمنی که یک فروغ ماوراء طبیعی و مست کننده داشت.

در عین حال میترسانید و جذب می کرد. مثل اینکه با چشم هایش مناظر ترسناک و ماوراء طبیعی دیده بود که هر کسی نمی توانست ببیند ؛

گونه های برجسته. پیشانی بلند. ابروهای باریک به هم پیوسته. لبهای گوشتالوی نیمه باز.

لبهایی که مثل این بود تازه از یک بوسه گرم طولانی جدا شده ولی هنوز سیر نشده بود.

موهای ژولیده سیاه و نامرتب دور صورت مهتابی او را گرفته بود و یک رشته از آن روی شقیقه اش چسبیده بود

لطافت اعضا و بی اعتنائی اثیری حرکاتش از سستی و موقتی بودن او حکایت می کرد. فقط یک دختر رقاص بتکده هند ممکن بود حرکات موزون او را داشته باشد.

جملات زیبای کتاب بوف کور

در چشمهای سیاهش شب ابدی و تاریکی متراکمی را که جستجو میکردم پیدا کردم

و در سیاهی مهیب افسونگر آن غوطه ور شدم. مثل این بود که قوه ای را از درون وجودم بیرون می کشند.

زمین زیرپایم میلرزید و اگر زمین خورده بودم یک کیف ناگفتنی کرده بودم.

من همیشه گمان میکردم که خاموشی بهترین چیزهاست. گمان میکردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند.

آیا سرتاسر زندگی یک قصه مضحک. یک متل باور نکردنی و احمقانه نیست ؟

من با خودم فکر کردم: اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد. ستاره من باید دور. تاریک و بی معنی باشد. شاید من اصلا ستاره نداشته ام!

جملات زیبای کتاب بوف کور

دوباره سکوت و تاریکی همه جا را فرا گرفت – من پیه سوز اتاقم را روشن نکردم. خوشم آمد که در تاریکی بنشینم

تاریکی. این ماده غلیظ سیال که در همه جا و در همه چیز تراوش میکند. من به آن خو گرفته بودم

در تاریکی بود که افکار گم شده ام. ترسهای فراموش شده.

افکار مهیب باور نکردنی که نمی دانستم در کدام گوشه مغزم پنهان شده بود. همه از سر نو جان می گرفت.

راه میافتاد و بمن دهن کجی میکرد – کنج اطاق. پشت پرده. کنار در. پر از این افکار و هیکلهای بی شکل و تهدید کننده بود.

بوف کور اثر صادق هدایت

جملات زیبای کتاب بوف کور

از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس میکردم

تنها چیزی که از من دلجویی میکرد امید نیستی پس از مرگ بود – فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته میکرد

من هنوز ب این دنیایی که در آن زندگی میکردم. انس نگرفته بودم. دنیای دیگر بچه درد من میخورد ؟

حس میکردم که این دنیا برای من نبود. برای یک دسته آدمهای بی حیا. پررو. گدامنش. معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود

برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم می جنبانید گدائی میکردند و تملق می گفتند

فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته می کرد.

جملات زیبای کتاب بوف کور

حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود میکند.

ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات میدهد. و در ته زندگی اوست که ما را صدا میزند و بسوی خودش میخواند

در سن هائی که ما هنوز زبان مردم را نمیفهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می کنیم. برای این است که صدای مرگ را بشنویم.

سایه من خیلی پررنگ تر و دقیق تر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود. سایه ام حقیقی تر از وجودم شده بود.

گویا پیرمرد خنزر پنزری. مرد قصاب. ننجون و زن لکاته ام همه سایه های من بوده اند. سایه هائی که من میان آنها محبوس بوده ام.

در این وقت شبیه یک جغد شده بودم. ولی ناله های من در گلویم گیر کرده بود و بشکل لکه های خون آنها را تف می کردم.

شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند.

سایه ام به دیوار درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده نوشته های مرا بدقت میخواند.

حتما او خوب می فهمید. فقط او می توانست بفهمد. از گوشه چشمم که به سایه خودم نگاه میکردم می ترسیدم.

کتاب بوف کور اثر صادق هدایت

منبع : kafebook.ir

همچنین ببینید

کتاب سال بلوا رمانی از عباس معروفی

کتاب سال بلوا رمانی از عباس معروفی

کتاب سال بلوا کتاب سال بلوا رمانی از عباس معروفی نویسنده معاصر ایرانی کتاب سال …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهارده − 2 =